بیا از اول مرور کنیم!
کاغذ.
آیینه.
قلم.
بوسه.
و کمی نان...
برای سعادت همینها بس نیست؟
تمام طول شب را به تو فکر میکردم...
به ساده ترین بخش از نگاه تو
که امتداد تمام نداشته های من بود....
به خاموشی چشمهایت
ـ تمام طول شب ـ
فکر کردم
که چگونه میتواند با کمی دیگر از نان، به آواز درآید؟
ما گرسنه ایم « مانا »! ما گرسنه ایم.
تمام طول شب را به تو فکر کردم
و این که از این پس، هر بار خواستم عاشق شدنم را مرور کنم
، نام تو را بیآورم. به این که از امشب تنها نام تو را بنویسم
و از تمامی « بانو »ها و « شیرین »ها و «لیلی ها»، بگذرم
*********************************.
مانای من!
بیا از اول مرور کنیم.
آیینه.
کاغذ.
قلم.
بوسه
. و همیشه مانا....
قدیمیهای این کوچه میدانند
که من و تو،
عاشقیم و من نام تو را سالهاست، پنهان کرده ام.
مانای من!
دیگر تمام شد.
حالا نوبتِ خاطره هاست.
دنیای حقیقی،
نیمه ی گمشده ی مرا به من نداد؛
حالا در خیالم، تو را خواهم یافت.
این تنهایی، دیگر برای قلبی از جنس من، سنگین است.
بگذار بدون دغدغه ی نان و نام،
با هم باشیم.
قبول کرده ام مانا.
قبول کرده ام که دیگر
این سرنوشت ِمحتوم ِتمام ِمسافران ِاشراق است
که باید جاده را به تنهایی و خیال، بگذرند.
من از سهم خود دیگر نمینالم.
شکایتی نیست.
و من عاشقانه دوست ات دارم مانای خیال
******************************
قبول کرده ام مانا.
قبول کرده ام که دیگر هیچ کس در این آیینه ی شکسته ی پیر،
به نظارهی قلم و کاغذ و بوسه نخواهد نشست
و من با تو
، بتی جاودانه برای پرستش خواهم ساخت
تا خدا نیز،
به عشق میان ما،
حسادت کند.
صلاح این است.
صلاح این است.
صلاح این است.
و من دیگر در پی ِهیچ سلامی نخواهم رفت.
من آن شعرهای کهنه ی شاعران را دیگر مرور نخواهم کرد
که « برای دوست داشتن، دوقلب کافیست »... که؛
« برای دوست داشتن، یک قلب کفایت است.»
مانای من!
من نام تو را به جاودانه ها خواهم پیوست.
و آن سان از تو خواهم گفت که تمام مادران آیینه و شب،
نام ِدختران ِآبی ِخویش را « مانا » بگذارند
و آن سان از تو خواهم نوشت
که تمام دوشیزه های دریا،
به رَشکِ عشق ِمیان ما
....، اقیانوسها گریه کنند.
*************************************************
مانای من!
بزرگ-زاده ی محالات؛
زاده ی اندوه؛
زاینده ی لبخند؛
آفرینشگر ِ واژه ها؛
آنان چه میدانند که این آفریده ی زیبا،
از این پس با چه شکوه و جلالی
در جبروتِ جملات و ملکوتِ کلماتِ من
، از زمین تا آسمان را فرا خواهد گرفت؟
و آنگاه که خداوند،
به تقدّس ِآفرینشگرت ایمان آوَرْد،
تمام فرشته گان بر حضر ت ات،
به سجودی جاودانه خواهند نشست.
******************************
مانای من!
بیا دوباره همه چیز را مرور کنیم.
دیگر گلایه ای از تنهایی نیست؛
که من، تو را برای خویش آفریده ام.
چونان چون خداوندگاری
که انسان را آفرید تا در وی دوباره آفریده شود.
و من تو را برای خویش آفریدم
تا بی نیاز از هر آن که در پیرامون ِ من است
، به ستایش ِ آشکاره ی مخلوق و آفریننده ی خویش بپردازم.
و این رسم ِ تنهایان است.
و این رسم ِ تنهایان است
که در آخرین نقطه از غربت و بی کسی
، خدایی برای پرستش،
معشوقی برای عاشقی
و منجی ای برای فریادرسی
، می آفرینند
تا با حضور خودساخته اش،
درد غریبه گی خویش را التیام بخشند.....
******************************
و این رسم تنهایان است.
مانای من!
نامم، به نام تو....