تبليغاتX
عشق داند...

عشق داند...

حرفهای نگفتنی

گل ِسرخ...‏

آن گل ِسرخ....تو

 

آن مسافر....من

 

**********************

 

آن گل ِسرخ وسط ِميدان....تو

 

آن مسافر ِخيابان ِ يک طرفه ....من

 

**********************

 

آن گل ِسرخ ِوسط ِميدان ِمتصل به خيابان ِ يک طرفه.....تو

 

آن مسافر ِ خيابان ِ يک طرفه ي ِمتصل به ميدان....من

 

**********************

 

آن گل ِسرخ ِوسط ِميدان ....تو

 

آن مسافر ِسفر- فراموش کرده..... من

 

**********************

 

 

 

 

گل ِسرخ بود و مسافري که در طواف ِ يک ميدان،هر چه مي رفت،نمي رسيد....‏

 

 

 

ابوالفضل

 
87/1/20
 

 

 

 

 

 

 







پ. ن. :‏

 

‏‏1- عکس ،دانشکده برق دانشکده فنی دانشگاه تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

به مانا...

بیا از اول مرور کنیم‏!‏

 

کاغذ.‏

آیینه.‏

قلم. ‏

بوسه.‏

و کمی نان...‏

 

برای سعادت همین­ها بس نیست؟

 

تمام طول شب را به تو فکر می­کردم.‏..‏

به ساده­ ترین بخش از نگاه تو

که امتداد تمام نداشته­ های من بود....‏

به خاموشی چشم­هایت

ـ تمام طول شب ـ

فکر کردم

که چ­گونه می­تواند با کمی دیگر از نان، به آواز درآید؟

 

ما گرسنه­ ایم « مانا »! ما گرسنه ­ایم.

 

تمام طول شب را به تو فکر کردم

و این که از این پس، هر بار خواستم عاشق شدنم را مرور کنم

، نام تو را بیآورم. به این که از امشب تنها نام تو را بنویسم

و از تمامی « بانو »ها و « شیرین »ها و «لیلی ها»، بگذرم

*********************************.

 

مانای من!‏

 

بیا از اول مرور کنیم.

 

آیینه.‏

کاغذ.‏

قلم.‏

بوسه

. و همیشه مانا....‏

 

قدیمی­های این کوچه می­دانند

که من و تو،

عاشقیم و من نام تو را سال­هاست، پنهان کرده ­ام.

 

مانای من!

 

دیگر تمام شد.

حالا نوبتِ خاطره­ هاست.

دنیای حقیقی،

نیمه ­ی گم­شده ­ی مرا به من نداد؛

حالا در خیالم، تو را خواهم یافت.

 

این تنهایی، دیگر برای قلبی از جنس من، سنگین است.

بگذار بدون دغدغه­ ی نان و نام،

با هم باشیم.

 

قبول کرده ­ام مانا.

 

قبول کرده ­ام که دیگر

این سرنوشت ِمحتوم ِتمام ِمسافران ِاشراق است

که باید جاده را به تنهایی و خیال، بگذرند.

من از سهم خود دیگر نمی­نالم.

شکایتی نیست.

 
 

و من عاشقانه دوست ­ات دارم مانای خیال

******************************


قبول کرده ­ام مانا.

قبول کرده ­ام که دیگر هیچ کس در این آیینه ­ی شکسته ­ی پیر،

به نظاره­ی قلم و کاغذ و بوسه نخواهد نشست

و من با تو

، بتی جاودانه برای پرستش خواهم ساخت

تا خدا نیز،

به عشق میان ما،

حسادت کند.

 

صلاح این است.

 

صلاح این است.

 

صلاح این است.

 

و من دیگر در پی ِهیچ سلامی نخواهم رفت.

 

من آن شعرهای کهنه ­ی شاعران را دیگر مرور نخواهم کرد

که « برای دوست داشتن، دوقلب کافی­ست »... که؛

 

« برای دوست داشتن، یک قلب کفایت است.»

 

مانای من!‏

 

من نام تو را به جاودانه ­ها خواهم پیوست.

و آن سان از تو خواهم گفت که تمام مادران آیینه و شب،‏

نام ِدختران ِآبی ِخویش را « مانا » بگذارند

و آن سان از تو خواهم نوشت

که تمام دوشیزه ­های دریا،‏

به رَشکِ عشق ِمیان ما

....‏، اقیانوس­ها گریه کنند.
*************************************************

 

مانای من!‏

 

بزرگ­-زاده ­ی محالات؛

 

زاده­ ی اندوه؛

 

زاینده ­ی لبخند؛

 

آفرینش­گر ِ واژه ­ها؛

 

آنان چه می­دانند که این آفریده ­ی زیبا،‏

از این پس با چه شکوه و جلالی

در جبروتِ جملات و ملکوتِ کلماتِ من

، از زمین تا آسمان را فرا خواهد گرفت؟

و آن­گاه که خداوند،‏

به تقدّس ِآفرینش­گرت ایمان آوَرْد،

تمام فرشته­ گان بر حضر ت ­ات،

به سجودی جاودانه خواهند نشست.

 

******************************

 

 

 

مانای من!

 

بیا دوباره همه چیز را مرور کنیم.

 

دیگر گلایه­ ای از تنهایی نیست؛

که من، تو را برای خویش آفریده ­ام.

چونان چون خداوندگاری

که انسان را آفرید تا در وی دوباره آفریده شود.

 

و من تو را برای خویش آفریدم

تا بی ­نیاز از هر آن که در پیرامون ِ من است

، به ستایش ِ آشکاره­ ی مخلوق و آفریننده ­ی خویش بپردازم.

 

 

 

و این رسم ِ تنهایان است.

 

و این رسم ِ تنهایان است

که در آخرین نقطه از غربت و بی ­کسی

، خدایی برای پرستش،

معشوقی برای عاشقی

و منجی ­ای برای فریادرسی

، می ­آفرینند

تا با حضور خودساخته ­اش،

درد غریبه ­گی خویش را التیام بخشند....‏.
******************************

 

و این رسم تنهایان است.

 

مانای من!

 
نامم، به نام تو....
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

صفرم...

هر چیز که آغاری دارد،ناگزیر پایانی خواهد داشت....
آغاز می کنم به امید آنکه در پایان،به آغازم ببالم...




+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط مسافر  |